چهار چ

روح لامارکی نظریات یونگ و فروید

ع ایجاد شده توسط عادل بذرام، دانشجوی دکتری روان شناسی، دانشگاه شهید بهشتی
10 تیر 1400
روح لامارکی نظریات یونگ و فروید

کارل گوستاو یونگ[1] و زیگموند فروید[2] را به عنوان دو تن از بزرگترین نظریه‌پردازان حیطه روان تحلیل‌گری[3] می‌شناسند. همانند بسیاری دیگر از نظریه‌پردازان و اندیشه‌ورزان در تاریخ تفکر بشر، این دو تن نیز متاثر از بزرگان پیشین خود بوده‌اند. غالبا اندیشه‌های آنان را متاثر از تفکرات چارلز داروین[4] می‌دانند(مک گوآیر و ترویسی[5]، 1998، ص: vii) اما آنچه در باب دیدگاه یونگ و فروید حائز اهمیت است و در نظریات آنان نقص بنیادین ایجاد می‌کند، تاثیرپذیری روان تحلیلگران مذکور از نظریات لامارکی[6] داروین بوده است که تحت عنوان "وراثت ویژگی‌های اکتسابی[7]" شناخته می‌شود. در واقع خود داروین به علت عدم آگاهی از اندیشه‌های گرگوری مندل[8] پیرامون نحوه وراثت ذره‌ای و غالب و مغلوب، و همینطور عدم دانش بشری در مورد ساختار "دئوکسی ریبونوکلئیک اسید[9]" و سازوکارهای تغییرات ژنتیکی در آن زمان، که امروزه تحت عنوان جهش[10] و بازترکیبی[11] شناخته می‌شوند، در توضیح و توجیه "گوناگونی[12]" میان افراد یک جمعیت و انتقال این صفات گوناگون به نسل‌های بعدی به پنج قانون تغییرپذیری و همینطور به "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" لامارک متوسل شده بود. در اینجا لازم است جهت روشن‌تر شدن موضوع، در باب تمایز میان سه نظریه ترنسمیوتیشنیسم[13]، ترنسفرمیشنیسم[14] و فرگشت تنوع بنیاد[15] توضیحاتی ارائه شود.

"ترنسمیوتیشنیسم" بیانگر تکامل (با مفهوم تلئولوژیک[16]) گونه‌های جدید با ماهیتی جدید به واسطه پرش‌ها و تغییرات ناگهانی یا اصطلاحا فرایندهای ابرجهشی[17] است و افرادی مانند توماس هاکسلی[18] پیرو چنین دیدگاهی بوده‌اند (منظور از جهش در این تعریف، جهش ژنتیکی نیست بلکه تغییر ناگهانی از شکلی به شکل دیگر  است). "ترنسفرمیشنیسم" بیانگر تکامل تدریجی (با مفهوم تلئولوژیک) گونه‌های جدید است که به سه طریق قانون "استفاده و عدم استفاده[19]" از فنوتیپ موجود و تاثیر مستقیم محیط، "تاثیر محرکی درونی در جهت هدفی معین و غالبا به سوی پیشرفت و کمال"، و "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" صورت می‌پذیرد. این دیدگاه مورد پذیرش ژان باپتیست لامارک[20] بوده است و او روند تحول و گوناگونی موجودات را به چنین فرایندهایی نسبت می‌داد. به باور لامارک بر اساس قانون "استفاده و عدم  استفاده"، اگر ارگانیزم به دلیل نیازی درونی جهت بقاء از اندامی خاص بیشتر استفاده کند، آن اندام و اندام‌های مرتبط با آن توسعه می‌یابند و اندام‌هایی که کمتر مورد استفاده قرار گرفته‌اند تحلیل و تقلیل می‌یابند. همچنین لامارک معتقد بود که اندام توسعه یافته و همینطور اندام‌های تحلیل رفته که ویژگی‌هایی اکتسابی هستند، به نسل بعد منتقل می‌شوند. مثال کلاسیک این دیدگاه،  بلند شدن گردن زرافه  است. بر اساس دیدگاه مذکور  به  علت نیاز زرافه به استفاده از برگ‌های شاخه‌های بالایی درخت به منظور افزایش توانایی استفاده از منبع غذایی، در تلاش‌هایی که زرافه جهت رسیدن به شاخه‌های بالایی دارد، گردن به تدریج بلند می‌شود (قانون استفاده و عدم استفاده) و بعد از تولید مثل زرافه مذکور، فرزندی با گردن بلند متولد می‌شود (وراثت ویژگی‌های اکتسابی). البته در این میان لامارک از اندیشه‌ایی ارسطویی[21] نیز وام گرفته است مبنی بر اینکه به  علت نیاز به دسترسی به شاخه‌های بالاتر درخت، تمایلی درونی جهت افزایش طول گردن در زرافه ایجاد می‌شود و به تدریج با استفاده مکرر از گردن، این افزایش طول و توسعه اندام مذکور رخ می‌دهد(مایر، 2001، ترجمه صادقی، 1396، ص: 134-126). در فرگشت تنوع  بنیاد (نگارنده از واژه تکامل استفاده نکرده است زیرا فاقد مفهومی تلئولوژیک است)، جمعیت از طریق تولید پیوسته تغییرات در میان اعضای خود(از طریق وراثت مندلی، جهش، بازترکیبی) و حذف ویژگی‌هایی که برای بقاء و تولید مثل نسبت به سایر ویژگی‌ها و نسبت  به محیط زیست سازگارانه نیستند(از طریق انتخاب طبیعی[22] و انتخاب جنسی[23])، روند فرگشت و تحول موجودات و گونه‌زایی و ایجاد انواع را تولید می‌کند(مایر، 2001، ترجممه صادقی، 1396، ص: 176-135). بر این اساس اگر مثال زرافه با دیدگاه مذکور توضیح داده شود، تفاوتی بنیادین در توضیح روند بلند شدن گردن زرافه  ایجاد خواهد شد. بدین ترتیب که از میان فرزندان زرافه‌هایی با اندازه گردنی مشخص، تفاوت‌هایی در اندازه گردن ایجاد خواهد شد که این تغییرات به صورت تصادفی و بر اثر جهش، بازترکیبی و همینطور قوانین وراثت مندلی صورت می‌پذیرند. از میان فرزندان که در واقع نسل دوم هستند، آنهایی که به لحاظ اندازه گردن متناسب‌تر  با محیط باشند، در بقاء و تولید مثل به احتمال بیشتری موفق‌تر از سایر اعضاء خواهند بود و در نتیجه با شانس بالاتری می‌توانند ژنوتیپ خود را که ایجاد کننده فنوتیپ آنها بوده است به نسل بعد منتقل کنند و این فرایند در طول چندین نسل منجر به جمعیتی از زرافه‌ها با گردن بلند می‌شود. بر این اساس، اگر محیط گردنی بلند بطلبد _ به علت وجود منابع غذایی در شاخه‌های بالایی درختانی بلند_، زرافه‌هایی با گردن بلندتر موفق‌تر خواهند بود و به  این ترتیب در چندین نسل و به تدریج و از طریق غربال مذکور، خزانه ژنتیکی جمعیت زرافه‌های مورد نظر از ژن‌هایی که گردنی بلند ایجاد می‌کنند فراوان خواهد شد و در نتیجه زرافه‌هایی با گردن بلند مشاهده خواهد شد. اما اگر محیط زندگی زرافه‌های نسل اول دارای درختانی کوتاه باشد، در این صورت بلند بودن گردن یک ویژگی تناسب‌افزا نخواهد بود و حتی به علت مصرف انرژی بیشتری که برای داشتن گردن بلند مورد نیاز است، مورد انتخاب طبیعی قرار نمی‌گیرد و زرافه‌هایی با گردن کوتاه‌تر در رقابت جهت بقاء و تولید مثل موفق‌تر عمل خواهند کرد و در چند نسل جمعیتی از زرافه‌های گردن کوتاه ایجاد خواهد شد.  

بر اساس سطور فوق و سه فرایند مطرح  شده، لامارک بنیانگذار "ترنسفرمیشنیسم" و داروین بیانگذار "فرگشت تنوع بنیاد" بوده‌اند. اما داروین در بیان دقیق علت وجود گوناگونی در جمعیت و فرایند انتقال صفات به نسل بعد تا حدودی در اشتباه بوده است که بر اساس دانش آن زمان، این اشتباه دور از انتظار نبوده است. او جهت توضیح علل وجود گوناگونی و انتقال آنها به نسل بعد، به پنج قانون تغییرپذیری و همینطور وراثت ویژگی‌های اکتسابی لامارک متوسل شده بود(نگارنده به این دلیل از واژه "تا حدودی" استفاده کرده است که دو مورد از قوانین تغییرپذیری داروین تقریبا هم معنا با آنچه امروزه "جهش" نامیده می‌شود و همینطور تا حدی مترادف با وراثت مندلی بوده‌اند). داروین یکی از علل گوناگونی در جانداران را همانند لامارک، استفاده و عدم استفاده از اندامی خاص می‌دانست و معتقد بود تغییر ایجاد شده قابل انتقال به نسل بعد است.

آنچه که در سطور فوق مورد توجه  متن حاضر است، بحث ”وراثت ویژگی‌های اکتسابی" است. عبارت مذکور به طور دقیق به این معنا است که هرآنچه توسط والدین کسب شود از جمله ویژگی‌های رفتاری،  عقیدتی، و جسمانی، همانند ویژگی‌های زیستی به فرزندان منتقل می‌شود. بدین معنا اگر یک آهنگر به علت کارفیزیکی دشوار در طول زندگی دارای اندامی ورزیده و عضلانی شود، فرزند او نیز با عضلاتی ورزیده متولد خواهد شد. اما سالها پیش از آنکه سازوکار ژنتیکی موجودات زنده و وراثت ویژگی‌های موجودات کشف شود _که تنها برای آن دسته  از صفاتی امکان پذیر است که زیستی باشند و کدهای ایجاد کننده آن صفات در ساختار ژنتیکی و در نتیجه در سلول‌های جنسی وجود داشته باشد امکان پذیر است _ آگوست وایزمن[24] آزمایشی ترتیب داد که به وضوح موجب رد دیدگاه "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" می‌شود. وایزمن در سال 1883، یعنی حدود 70 سال بعد از اننشار نظریه لامارک و کمتر از 3 دهه پس از انتشار نظریه داروین آزمایشی بر روی موش‌ها ترتیب داد. او دم موش‌های نر و ماده را برید و آنها را در معرض آمیزش قرار داد. موش‌های مذکور با یکدیگر جفت‌گیری کردند و فرزندانی از آنها تولید شد. اما بر خلاف آنچه نظریه وراثت ویژگی‌های اکتسابی ادعا داشت، موش‌های متولد شده با دم متولد شدند و تا چندین نسل نیز این مطالعه مورد پیگیری قرار گرفت و همچنان موش‌ها با دم متولد می‌شدند. این پژوهش ابتدایی که البته در آن زمان خلاقانه محسوب می‌شد بنیادهای نظریه وراثت ویژگی‌های اکتسابی را با قدرت لرزاند. در سال‌های بعد یعنی در 1905 با کشف ژن و در 1953 با کشف ساختار DNA و آگاهی دقیق انسان نسبت به سازوکار وراثت، پایه‌های لرزان وراثت ویژگی‌های اکتسابی به کلی ویران شد. اما با کمال تعجب رد پایی برجسته از این دیدگاه منسوخ شده در نظریات دو تن از بزرگان روان‌شناسی یعنی گوستاو یونگ و زیگموند فروید باقی ماند. اگرچه لامارک در مورد ویژگی‌های فیزیولوژیک از وراثت ویژگی‌های اکتسابی استفاده می‌کرد، اما نوع نادری از این دیدگاه یعنی وراثت ویژگی‌های اکتسابی روان‌شناختی به دو گونه کاملا متفاوت در آثار یونگ و فروید به چشم می‌خورد(رنسما[25]، 2013)

گوستاو یونگ در بیان ناهشیار جمعی[26] و کهن‌الگوها[27] به طور غیر مستقیم از وراثت ویژگی‌های اکتسابی لامارک وام گرفت. هرچند در آثار یونگ نامی از لامارک مشاهده نمی‌شود، اما او به وضوح از اندیشه‌های زیست شناس لامارکی آن زمان، ریچارد سیمون[28] الهام گرفته بود و در آثار خود به او اشاره کرده بود.

یونگ در یکی از  آثار خود به  سال 1921 بیان می‌کند که کهن‌الگوها نشان دهنده تمام تجربیاتی هستند که از زمان‌های بسیار دور رخ داده‌اند و هرچه این تجارب با شدت و فراوانی بیشتری رخ داده باشند، با وضوح بیشتری به صورت یک کهن‌الگو متمرکز می‌شوند. همچنین یونگ برای بیان دیدگاه خود، از  تجربیات رسوب کرده[29] یا حک شده[30] در سیستم روان‌شناختی که  به صورت کهن‌الگو ظاهر می‌شوند استفاده می‌کرد. چنین دیدگاهی می‌توانست تا حدودی از اندیشه سیمون مبنی بر به ارث رسیدن اطلاعات حافظه مشتق شده باشد. هرچند فروید به طور مستقیم دیدگاه سیمون را مطرح می‌کرد اما یونگ با تفاوتی بسیار ظریف این دیدگاه را به کار گرفت. از نظر یونگ کهن الگوها دقیقا همان تجربیات نیاکان ما نیستند، بلکه تجارب نیاکان ما استعداد و چارچوبی جهت ادراک و فهم قضایا ایجاد می‌کند و این چارچوب و استعداد به ارث می‌رسد(رنسما، 2013).

در 30 می 1958 یک روان‌تحلیلگر یونگی به نام مایکل فوردهام[31] نامه‌ای به یونگ می‌نویسد و نظر او را در مورد وراثت می‌پرسد. وجود این نامه به چنین محتوایی به تنهایی می‌تواند بیانگر نگرانی فوردهام از کژفهمی در مورد سازوکار وراثت نئوداروینی[32] باشد که در آن زمان مورد پذیرش قرار گرفته بود. اما پاسخی که یونگ در این نامه به فوردهام داده است، به وضوح نشان می‌دهد که یونگ درک اشتباهی از سازوکار وراثت داشته است، حتی پس از کشف ساختار DNA در 1953. یونگ در پاسخ به فوردهام می‌گوید اگرچه اکتسابات فردی در شرایط آزمایشی نمی‌توانند به ارث برسند، اما این قاعده به طور کلی نمی‌تواند درست باشد. زیرا اگر اکتسابات فردی به طور کلی به ارث نرسند، هیچ تغییری در روند پدیدآیی نوعی[33]  ایجاد نخواهد شد(رنسما، 2013).

علاوه بر یونگ، زیگموند فروید نیز از ایده "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" متاثر بوده است. به عنوان مثال فروید جهت تبیین علت وجود اضطراب اختگی[34] در مرحله آلتی[35] به "استعداد اعطا شده‌ی پدیدآیی نوعی[36]" متوسل می‌شود و این دیدگاه را در توتم و تابو[37] به تفصیل مورد بررسی قرار می‌دهد. فروید معتقد بود فارغ از اینکه کودک به اختگی، جراحت یا هرگونه آسیبی به هر ترتیبی در مورد آلت خود تهدید شود یا نشود، در او اضطراب اختگی ایجاد خواهد شد و این اضطراب به عنوان خاطره‌ای ثبت شده در حافظه و در اثر تجارب متعدد نیاکان ما ایجاد شده و به ارث می‌رسد(رنسما، 2013؛ فیست و همکاران، 2013، ترجمه سیدمحمدی، 1396، ص: 64). همانطور که مشاهده می‌شود به وضوح اندیشه‌ای مشابه با نظرات ریچارد سیمون در دیدگاه فروید وجود دارد که نوعی "وراثت ویژگی‌های اکتسابی روان‌شناختی" است و البته متفاوت با آنچه یونگ مطرح کرده بود. زیرا یونگ به وراثت مستقیم تجارب و خاطرات معتقد نبود، بلکه از دیدگاه او تجارب متعدد موجب ایجاد چارچوب‌ها و استعدادهایی می‌شوند که به صورت کهن‌الگوها نمایان می‌شوند و قابلیت‌های روان‌شناختی ویژه‌ای را ایجاد می‌کنند. 

 بر اساس آنچه  بیان شد، به وضوح می‌توان به اندیشه‌های لامارکی یونگ و فروید پی برد. اما این موضوع بدان معنا نیست که یونگ و فروید مستقیما از لامارک تاثیرپذیرفته‌اند. اما آنچه حائز اهمیت  است، منسوخ بودن "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" و جایگاه ویژه این دیدگاه در نظریات یونگ و فروید است. بر این اساس به چه میزان می‌توان به نظریات دو اندیشمند مورد نظر اعتماد کرد؟

بسیاری از متفکران امروزی برای توجیه "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" به یافته‌های اپی‌ژنتیک[38] پناه می‌برند. اما آنچه تا به امروز پیرامون تاثیرات اپی‌ژنتیکی دیده شده است، نشان دهنده تاثیر برخی محرک‌های محیطی بر مواد شیمیایی کروموزوم مانند هیستون[39] و بدون تغییر در ساختار DNA، و همینطور بیان و خاموش و روشن شدن برخی ژن‌ها در ارگانیزم تجربه کننده آن محرک است(ون دن برگ[40]، 2018، ص: 92-90). البته در برخی مطالعات دیده شده که برخی تغییرات اپی‌ژنتیکی به فرزندان منتقل می‌شوند، اما همچنین مشاهده شده است که تغییرات ایجاد شده "از بین می‌روند و به حالت اول باز میگردند[41]" و در نسل‌های بعدی نیز ظاهر نمی‌شوند(ون دن برگ، 2018، 92-90).     

بر اساس آنچه بیان شد، شواهدی مبنی بر "وراثت ویژگی‌های اکتسابی" تا به امروز و با پیشرفت‌هایی که در علم  ژنتیک ایجاد شده، دیده نمی‌شود. و از آنجایی که دیدگاه‌های کارل گوستاو یونگ و زیگموند فروید مبتنی بر چنین تفکری هستند، شاید بتوان پایه‌های هر دو نظریه و به ویژه نظریه کارل گوستاو یونگ را به شدت لرزان دانست. اگر چنین باید شاید بهتر باشد از نظریه‌های مذکور بیشتر در تاریخ مکاتب فکری روان‌شناسی یاد شود، نه به عنوان نظریاتی که بیانگر بخشی از واقعیات مرتبط به انسان هستند.

 

منابع

مایر، ارنست. (1396). چیستی تکامل (ترجمه مهدی صادقی). تهران: نشر نی. (تاریخ انتشار به زبان اصلی 2001).

فیست، جس.، فیست، گرگوری. جی. & رابرتس، تامی. آن. (1396) نظریه‌های شخصیت (ترجمه یحیی سید محمدی). تهران: نشر روان. (ویراست هشتم). (تاریخ انتشار به زبان اصلی 2013).

 reference

 analytical psychology. 58. 258-77. 10.1111/1468-5922.12008   Rensma, Ritske. (2013). Analytical psychology and the ghost of Lamarck: Did Jung believe in the inheritance of acquired characteristics? The Journal of



[1] Carl Gustav Jung

[2] Sigmund Freud

[3] Psychoanalysis

[4] Charles Darwin

[5] McGuire, M, & Troisi, A.

[6] Lamarckian

[7] inheritance of acquired characteristics

[8] Gregor Mendel

[9] Deoxyribonucleic acid (DNA)

[10] Mutation

[11] Recombination

[12] Variation

[13] Transmutationism

[14] Transformationism

[15] Variational evolution

[16] Teleologic

[17] Macromutational process

[18] Thomas Henry Huxley

[19] Use and Disuse

[20] Jean Baptiste Lamarck

[21] Aristotle

[22] Natural selection

[23] Sexual selection

[24] August Weismann

[25] Rensma, R.

[26] Collective unconscious

[27] Archetype

[28] Richard Semon

[29] Deposit

[30] Imprint

[31] Michael Fordham

[32] Neo Darwinism

[33] phylogenesis

[34] Castration anxiety

[35] Phallic stage

[36] Phylogenetic endowment

[37] Totem and Taboo

[38] Epigenetic

[39] Histone

[40] Van Den Bergh, J, C, J, M.

[41] Reset 

این پست را با دیگران به اشتراک بگذارید

نظرات 0

موردی یافت نشد

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد